جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠  ۳:۱٢ ‎ب.ظ    نوشته شده توسط :  مهرانا

دلم یک بــ ــارانـــ تابستانی می خواهد

رگباری تند و ناگهانی

وسط خیابان

تا خیس شوم از

شتک آب گل آلود اتومبیل های حواس پرت

و آب چاله هایی که تابلوی هشدار

بالای سرشان نصب نشده ...

شاید تمام اندوهم سر تا پا شسته شود

از جانم...!!

گفتن از بــ ــارانـــ در تابستانی گرم و سوزان کار آسانی نیست،

در شهری که دمایش از 49 گذشته همراه با طوفانهای شن وحشتناکش...

بــ ــارانـــ ببار در گرمای امروز من.

 

ببار که وجودم از دمای هوا نیز بسیار جوشتر است،

بــ ــارانـــ ببار بی آنکه بدانی کجا و برای که می باری،

بــ ــارانـــ ببار حتی بر آن سقف های نیمه خرابه

که به یک بــ ــارانـــ فرو می ریزند

نیز ببار تا نگویند عادل نیستی.



بــ ــارانـــ بیا با هم باز دوباره بخوانیم به یاد دبستان  

باز بــ ــارانـــ ........



کم کم با بردن نام بــ ــارانـــ و بزرگیش از گرمای امروز شهر و دیارم کنده می شوم

و ساعاتی در خاطرات روزهای بـ ـارانیـــ سوار گشته

و افسوس می خورم

که چگونه آن شب بـ ـارانیـــ را تا صبح به زیر بــ ــارانـــ نماندم

و از ترس سرماخوردگی به گوشه اتاقم پناه بردم ........


برچسب‌ها:



نظرات ()