بـ ـارونــــــ نبار

بــ ــارونـــ نبار که از صدات دوباره گریه ام می گیره

آخرشم یه روز دلم از غم و ماتم می میره

بــ ــارونـــ نبار که سر نوشت هیچ وقت به کام ما نبود

از روزگار خسته شدم مگه گناه من چی بود

بــ ــارونـــ نبار که نمی خوام خاطره هاش یادم بیاد

یاد همون روزی که گفت دیگه سراغم نمی آد

با من نیومد که از این شهر و دیار سفر کنیم

با هم بریم به شهر عشق خستگی ها رو در کنیم

بــ ــارونـــ نبار دلم گرفت بذار که آروم بگیرم

کاری به من نداشته باش بذار که تنها بمیرم

بــ ــارانـــ نبار دلواپسی عادت هر روز منه

داغ دلو تازه نکن نذار که این جور بشکنه

بــ ــارونـــ نبار بــ ــارونـــ نبار از روزگار خسته شدم

بــ ــارونـــ نبار بــ ــارونـــ نبار از انتظار خسته شدم

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Rain boy

اپم.خوشحال میشم بیای بخونی و نظرتو بگی راجع به کارشون[تعجب]

Rain boy

ممنون از اینکه دعوتمو قبول کردین و وقت گذاشتین و داستانو خوندین و نظر دادین[گل]

SiNA Hp (باران عشق)

چنــد ساعتی با هم بودیــم! من بــه تــو نگــاه میکردم .. و .. تــو به ساعتت ؛ تـــو قرار داشتی و .. من بی قــراری!

قافله عمر

سلام دوست عزیز زير باران بيا قدم بزنيم حرف نشنيده اي به هم بزنيم چتر را تا كنيم و خيس شويم لحظه اي پشت پا به غم بزنيم التماس دعا [گل]

niki

زیر باران باید رفت..........[لبخند] آپم

زمزمه هاي قلب من (قاصدك)

آسمان بارانی است همگی می گذرند چتر دارند به دست تا نبارد باران بر سر و صورتشان اما ... من تنها و رها زیر این سقف سیاه گام بر می دارم... بی چتر ... و به تو , به تو می اند یشم... ---------------------------------------------

آیدانصرتی

[گریه] خوشمل بود دوباره احساساتی شدم[گریه]

سورنا

بهت تبریک می گم فقط همین[گل]