اگر بــ ــارانـــ نبارد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد باغبان دلگیر خواهد شد

و فرصت های فروردین نصیب تیر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد برکه ی احساس می خشکد

و هم نیلوفر مرداب غافلگیر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد کفتر سهراب میمیرد

و کفتر باز آیا راغب  شبگیر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد " باز بــ ــارانـــ  با ترانه -

با گهر های فراوان " از چه رو تحریر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد شاخه ی نرگس نمی داند

که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد واژه بــ ــارانـــ  چه خواهد شد

و آیا رنگ شعری  باز سبز سیر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد تکنواز رود می داند

که در این باره  با سیلاب ها در گیر خواهد  شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد کوزه ی خالی سر چشمه

وبال گردن  تفتیده گان تفسیر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد در شب شعر شقایق ها

قصیده با غرور چشم ها در گیر خواهد شد

اگر بــ ــارانـــ  نبارد...


/ 53 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

لبخندی زدی و آسمان آبی شد شب های قشنگ مهر مهتابی شد شاپرک پس از تولد زیبایت تا اخر عمر غرق بیتابی شد

زمزمه هاي قلب من (قاصدك)

سلام../ ---------- برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل را داشته باشی این دنیا دنیای تغییر است نه دنیای تقدیر ..!!

saman

سلام دوست عزیز پست جدید گذاشتم...دوست داشتی بیا[گل]

محمد

سلام...مهرانا جان...مرسی که سر زدی و نظر گذاشتی....باعث ..افتخار منم هست لینکم کردی....منم شما رو لینک میکنم با افتخار. بازم تشکر بابت حضور گرمت....مرسی..موفق وپیروز باش.. وبلاگت رو به روز کردی خبرم کن..خوشحال میشم دوباره بهت سر .. بزنم...دوستدار شما .......محمد

سارا

سلام تو هم وبلاگ قشنگی داری با تبادل لینک موافقم منو با اسم خواندنی ها لینک کن بعد بگو با چه اسمی لینکت کنم[لبخند]

باران

قصه عشقت را ... به بیگانگان نگو !!! چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند... [گل]

Rain Boy

دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ عاشقم ! با من ازدواج می‌کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت