بــ ــارانـــ، شبیه دغدغه ای شاعرانه است...

کز می کنم کنار خدا... از ته دلم،

بر سنگ فرش های محل گریه می کنم

آغوش من به روی خودم باز می شود

بر روی "شانه های غزل" گریه می کنم

بــ ــارانـــ دوباره رو به نگاهم نشسته است

آغوش خیس دربه درش درد می کند

از اشک های حلقه شده در نگاه ابر،

فهمیدم این بهار، سرش درد می کند

بی حال می شوم... و سرم گیج می خورد

حالا جهان، به کام غزل، زهر می شود

تنهایی ام، مرا به خودش تکیه می دهد

تنهایی ام زنی وسط شهر می شود:...

گم می شود میان جهانی که بی جهت

درگیر این سکوت ... و یا یک بهانه است



گاهی میان این همه تنهایی و سکوت،

بــ ــارانـــ، شبیه دغدغه ای شاعرانه است

 آرام روی گونه ی من قطره می شود

 می آید و کنار لبم خانه می کند

 حالا شبیه کودکی ام... شکل مادرم

موهای خیسِ خیسِ مرا شانه می کند...

/ 2 نظر / 13 بازدید
محمد

آشنای جاودان با نسیم تازه ای که می وزد می رسد بهار زنده می شود دوباره باغ می زند جوانه شاخسار می رسد به گوش دره ها سرود آبشار می کنم به سوی قبله رو ای خدای مهربان آشنای جاودان باغ خاطر مرا از گزند باد های هرزه حفظ کن در دلم امید زندگی بکار آفریده ی تو ام آفریدگار آپم ومنتظر حظور گرمتان..دوستدارهمیشگی شما محمد

محمد

آشنای جاودان با نسیم تازه ای که می وزد می رسد بهار زنده می شود دوباره باغ می زند جوانه شاخسار می رسد به گوش دره ها سرود آبشار می کنم به سوی قبله رو ای خدای مهربان آشنای جاودان باغ خاطر مرا از گزند باد های هرزه حفظ کن در دلم امید زندگی بکار آفریده ی تو ام آفریدگار آپم ومنتظر حظور گرمتان..دوستدارهمیشگی شما محمد